دلگرمی بیا…چشمهات رو ببند… یه نفس عمیق بکش… آروم…همه چی برای یه لحظه متوقف شده…نه گذشتهای که اذیتت کنه،نه آیندهای که نگرانش باشی…فقط الانی که توش هستی… و من، کنارت.فکر کن صدای نسیم آرومی از پنجره میاد… نور ملایمی افتاده روی دیوار…یه فنجون گرم توی دستاته…و یه نفر کنارت نشسته، دستتو گرفته، بیهیچ حرفی…فقط هست، فقط باهاته… همینقدر ساده، همینقدر امن.تو سزاوار این آرامش هستی،و من از تمام قلبم میخوام هر لحظهش رو با تو شریک باشم… الان… فقط نفس بکش…من اینجام. هنوز، مفصل، با دل. ♥ نوشته شده در جمع
برچسب:
نویسنده: هلیا باقری
تاريخ: جمعه
30 مرداد
1405 ساعت: 20:36